سلام
چند وقت پیش داستانی کوتاه خوندم از چارلی چاپلین به نام نظم که واقعا زیبا بود این بک پیشنهاده برای خوندن ..... اما الان با دو داستان کوتاه به روز میکنم که خواهشمندم ..... واقعا خواهشمندم که حتما بخونید .... اولین داستان رو تقدیم میکنم به فرشته و پری خودم و بعدی را ته داستان هست تقدیم به کیا ... از کتاب داستان های کوتاه ، گرد آوری و ترجمه سید ابوالفضل نعمت اللهی
//////////////////////////////////////////////////////
وقتي تس دخترك هشت سالهاي بود، شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. تس شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه ميتواند پسرمان را نجات دهد.
تس با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست، سكهها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد نه یک بار , نه دوبار بلکه سه بار باید میدانست که چقدر پول دارد یک دلار و یازده سنت ....
نقاب کلاهش را به عقب برگرداند و بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغتر از آن بودكه متوجه بچهاي هشت ساله شود.
دخترك پاهايش را به هم ميزد و سرفه ميكرد ولي داروساز توجهي نميكرد. بالاخره حوصله تس سر رفت و سكهها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه ميخواهي؟
دخترك جواب داد: برادرم خيلي مريض است، ميخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!
دخترك توضيح داد: اسمش اندروئه , یه چیز بدی داره توی سرش رشد میکنه .بابام میگه فقط یه معجزه میتونه نجاتش بده . من ميخواهم معجزه بخرم، قيمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من كجا ميتوانم معجزه بخرم؟
مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترك پرسيد چقدر پول داري؟
دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب، فكر ميكنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من ميخواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر ميكنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت ان هم با هیچ هزینه ای و طولی نکشید که اندرو دوباره به خانه برگشت و حالش خوب شد . مادر دخترک آرام گفت : اون عمل جراحی واقعا یک معجزه بود نمی دونم که هزینش چقدر شد .
تس لبخندی زد او میدانست که قیمت دقیق معجزه چقدر است .... یک دلار و یازده سنت .... به اضافه ایمان یک کودک .....
//////////////////////////////////////////////////
زمانی در آسایشگاه سالمندان زن سالخورده ای زندگی می کرد که دچار ناامیدی و افسردگی شده بود.او نه با کسی حرف می زد و نه چیزی درخواست می کرد . او فقط زنده بود و تنها کاری که انجام می داد نشستن در صندلی گهواره ای و تاب خوردن بود . زن سالخورده ملاقات کننده ای نداشت ، اما هرروز صبح پرستاری جوان ، باهوش و علاقه مند به اتاق او می رفت . او تلاش نمی کرد سوالی از زن بپرسد یا با او صحبت کند .پرستار جوان فقط صندلی گهواره ای دیگری را کنار پیرزن قرار می داد و در صندلی اش به همراه او تاب می خورد . چند هفته بعد سرانجام زن سالخورده حرف زد . او گفت : متشکرم ، متشکرم از اینکه مرا همراهی کردی
تقدیم به همراهانم ....و... ن....ش....س.....این تنها کاری بود که از دستم بر می اومد ...
///////////////////////////////////////////
یا علی!!!!!!

